« پایان اسرائیل » بود، امّا« حزب الله به اون چیزی که می خواست رسید»


به تجربه دریافته بودم که هر جلسه ایی رو که این جنبش عدالتخواه دانشجویی یا به قول عرب ها « حرکة عدالة لطلاّب الجامعی » ترتیب می ده خالی از لطف نیست. خاصتاً این که بسیج دانشجویی هم پشتیبانش باشه.
راستش رو بخواید از زیر بزرگترین پنجاه تومنی ایران تا حالا چندین و چند بار رد شده بودم به دلایل المختلفة.
از جلسه حسن عباّسی در مورد کوبا گرفته تا سخنرانی حسن رحیم پور در حضور رئیس جمهور نیکاراگوئه و نماز خوندن پشت سر روحانی محبوب ایران حجت الاسلام قرائتی. امّا این بار با همه دفعه ها فرق می کرد... .
بچّه های جنبش تموم زور خودشون رو زده بودند تا یه کلکسیون جورواجور از قارّه های این کره خاکی رو دور هم جمع کنند و در مورد «پایان اسرائیل» ازشون حرف بکشند. مراکش، شیلی، ونزوئلا، اندونزی، هند، هلند، عربستان، مصر، تونس، فرانسه ،آمریکا، عراق و لبنان کشور هایی بودند که هر کدام در سالن شهید چمران دانشکده فنّی دانشگاه تهران نمایندگانی رو جهت خالی نبودن از عریضه فرستاده بودند. البته بماند که همه این افراد در شهر مقدّس قم، سالها بود که دود چراغ خورده بودند و ... .
بگذریم...
با سه چهار تا از بروبچ مخلص دانشگاه که کلّه هاشون همیشه بوی قرمه سبزی می ده راه افتادیم به طرف جامعة طهران. برخلاف همیشه از حراست بعثی دانشگاه خبری نبود. امّا عوضش حراست دانشکده چمران حسابی دق دلی خودش رو رو سرمون خالی کرد و سنگ تموم گذاشت. از گیت های بازرسی گرفته تا گشتن کیف ها و ... .
تازه یادمان افتاده بود که ای دل غافل ؛ همه این ادا و اطوارها به خاطر حضور« رئیس دفتر سیاسی جنبش حماس برادر خالد مشعل» است.
داخل سالن جای سوزن انداختن نبود. هر کسی رو که دید می زدی یه کاغذ دستش گرفته بود و خودش رو باد می زد. ما هم به سان کسی که روی هیکلش یه پارچ آب خالی کرده باشن، از تموم منافظ بدنمون عرق سرازیر شده بود. به زور خودمون رو یه گوشه ای از سالن جا زدیم و خیره شدیم به خالد مشعل. بنده خدا مشعل که فکر کنم تا حالا این همه هوادار تو عمرش ندیده بود کف کرده بود و با چنان شور و حالی سخنرانی می کرد که گویی در زیر گنبد خضراء مسجد الاقصی برای حواریون حضرت مسیح (علیه السلام) صحبت می کنه.
از همه چیز داشت می گفت. حمایت ایران از فلسطین و قدرت حماس در سرزمین های اشغالی و عملیات های شهادت طلبانه و گرمای سالن که ربطش داد به حرارت ایمان بچّه ها!!! و کودکان شهید فلسطین و مشروعیت ندادن به صهیونیست ها تحت هر شرایطی و ... .
بالاخره آقا خالد که از دور همچون مشعل فروزانی می درخشید تحت شدید ترین تدابیر امنیتی از سالن خارج شد و می شد گفت که مراسم اصلی که همون « پایان اسرائیل» بود شروع شد.
با رفتن مشعل،اکثر جوون هایی که تا اون موقع از سر شوق شرغ شرغ کف دست هاشون رو به هم می کوبیدن هم سالن رو ترک کردند. حالا دیگه من مونده بودم و بیست سی تا دانشجوی همیشه بیکار و یه تعداد خانوم که همیشه پایه ثابت اینجور مراسمات هستن و ده دوازده تا مهمون خارجی که همگی منتظر بودیم تا ببینیم آخرش چه جوری میشه پدر این اسرائیل بی پدر رو درآورد.؟!!! .
خداییش مراسم یه کمی خسته کننده شده بود و سخنرانی های پی در پی منجر به این شده بود که حضّار محترم یکی یکی حبّ جیم رو بالا بیاندازند و مراسم رو دودره کنن.
کم کم حوصله من هم داشت سر می رفت که یهو مجری با لحنی محترمانه گفت : « هم اینک در خدمت سخنران بعدی جناب آقای( ابوحسن مسئول دفتر حزب الله لبنان )در ایران هستیم . از ایشان درخواست می کنم برای ایراد سخنرانی به جایگاه تشریف بیاورند».
ابو حسن رو قبلا هم دیده بودم. از شما چه پنهون برای دعوت کردن از عبدالله صفی الدین_نماینده حزب الله در ایران_ به دانشگاه، رفته بودم دفتر حزب الله و باهاش صحبت کرده بودم.
اوضاع دیگه فرق می کرد. همه مراسم از اوّل تا حالا یه طرف این تیکه اش یه طرف. آنقدر مجذوب چهره حاجی شده بودم که نفهمیدم در مورد چی سخنرانی کرد. هر جور بود باید می رفتم باهاش صحبت می کردم. سخنرانیش که تموم شد سریع رفتم پیشش و شروع کردم به خودشیرینی و سوال پرسیدن:
_ ببخشید می تونم یه سوال بپرسم؟
_ بله بفرمایید.
_ به نظر شما تو این شرایط اگر سنیوره از نخست وزیری کنار گذاشته بشه گزینه بعدی برای نخست وزیری کیه؟
_ فعلا معلوم نیست امّا ...
_ شما فکر نمی کنید اگر سعدالدین حریری نخست وزیر بشه باز هم اوضاع خراب میشه؟
_ البته سعد هم با سنیوره خیلی از نظر موضع فرق ندارن امّا مطمئن باش که حزب الله به اون چیزی که می خواست رسید.
با این جمله اش در حد تیم ملّی حال کردم. خداحافظی کردم و هر کدوممون روی یه صندلی ولو شدیم. صندلی هایی که تا ده دقیقه بعدش هر دوشون به یه علّت مشترک خالی شده بود.
آره. ابوحسن می خواست سریع بره و سخنرانی سیّد حسن نصرالله که به مناسبت هشتمین سالگرد پیروزی حزب الله انجام می شد رو، از شبکه المنار گوش کنه و من هم میخواستم یه بار دیگه گل روی سیّد حسن رو از شبکه خبر روئیت کنم.
تنها فرق من با ابوحسن این بود که شبکه المنار همه چیز رو مثل آیینه جلوی چشم ابوحسن گذاشت و تلویزیون پوکیده خوابگاه ما هم مثل همیشه سیگنال نمی داد و شبکه خبر رو عین کشور جنگ زده سودان پخش کرد.
من الله توفیق
|
+| نوشته شده توسط
رضوان در چهارشنبه هشتم خرداد 1387
|